و طفلک من از دست شماو این همه محبت و این کامنتهای زیبا و امیدوار کننده
این پست را با یک دنیا تشکر و سپاس بی کران تقدیم به شما عزیزانم میکنم که با کامنتهای زیبایتان به من روح تازه ای دمیده اید
**********
قصه که نیست این همه بی تو بودن. فصل که نیست این همه سرد بودن. سال که نیست این همه ...
هر طرف که میروم جز نگاه تو نمی بینم دست خودم که نیست دنیای منو تو گرفته ای.
***
شب دیر وقت با صدای تلفن از خواب بیدار شدم فکر کردم از خارج باید باشد. احساس کردم مادر باز دل نگران شده. گوشی که برداشتم با صدای باور نکردنی مهیار روبرو شدم پشت خط با صدایی لرزان و گرفته گفت من تو پارک ملت منتظرتم. به اتاقش رفتم تا شاید انچه شنیده ام خوابی بیش نباشد ولی او در اتاقش نبود شبهای سرد تبریز و هوای خشک این فصل و پارک رفتن مهیار چیزی عقلانی نبود. سوار ماشین شدم نمیدانم با چه سرعتی خودم را به پارک رسوندم . مهیار روی نیمکت چوبی نشسته بود و خودش را جمع کرده بود انچنان که اندازه یک بچه کوچک بنظر میرسید روبروش ایستادم دیدم میلریزید گفتم مهیار تو بسرت زده. نگام کرد چشاش در تاریکی شب میدرخشید و قطرات اشک روی گونه اش به خوبی دیده میشدند محکم تو بغلم گرفتمش گفتم زود باش بلند شو تا یخ نزدی . گفت مگه هوا این اندازه سرده؟! گفتم بلند شو دیونه بلند شو راه بیفت گفت تو بیایی اینجا و با این صحنه روبرو شوی اینگونه بی تفاوت میشی؟ کنارش نشستم گفتم چرا تنها اومدی ؟ چرا به من نگفتی ؟ گفت خوب به اینجا نگاه کن ببین این درخت چقدر بزرگ شده اصلا انگار پیر شده یادته وقتی این درختا را تازه می کاشتن . منو تو هر شب اینجا بودیم خلوت تنهایی و خوشی و همه چیزمان را در کنار این درخت کوچولو میگذروندیم کدوم شبش سرد بوده که الان میگی سرده ؟ امیر داره روزگار میگذره و من و تو درجا میزنیم میفهمی ؟ امیر لحظه هایی را که با هم گذروندیم همه تموم شدن ببین من و تو چه بی تفاوت شده ایم ؟ گفتم مهیار تو شاید شده باشی ولی من نه . من هنوز همونی هستم که روز اول بهت گفتم مهیار اگر تو در زندگی من پیدا نمیشدی شاید سرنوشت من بنوعی دیگر رقم میخورد شاید هیچ الان اصلا تو این وضعیت نبودم شاید هیچ وقت نمیتونستم این همه مشکلاتو به دوش بکشم مهیار وجود تو باعث شد من با همه سختی ها کنار بیام تنهای و بی کسیم را با تو بودم و چیزی نفهمیدم...
نگام میکنه و با بغضی که تو گلوشه میگه امیر چرا من به این روز افتادم چرا من نمیتونم خودم باشم امیر دیگه دارم به اخر خط میرسم انگار همه چیز داره تموم میشه امیر گرمای وجود تو دیگر برام کافی نیست و داد میزنه می فهمی امیر؟
هر طور شده بود از روی نیمکت بلندش کردم و سوار ماشینش کردم با اینکه داخل ماشین گرم شده بود با این وجود هنوز از سرما می لرزید . گفتم میریم یه چایی با هم بخوریم یه کم گرم بشی. بطرف قهوه خونه همیشگی راه افتادم. گفتم مهیار تو خیلی داری سخت میگیری تو نمیخوای با مشکلات کنار بیایی و انچه که اتفاق افتاده را به جای اینکه فراموشش کنی هر روز بزرگترش میکنی مهیار همه چیز داره درست میشه با این کارات همه چیزو دوباره خرابش نکن . میگه : دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش چو تشنه تو باشد که باشد سقایش گفتم عزیزم همه چیز درست میشه باورم کن . تو هر روز داری بهتر و بهتر میشی فقط باید تحمل کنی و زیادی به خودت فشار نیاری. بذار همه چیز به خوبی پیش بره. میگه تحملم داره تموم میشه بخدا . خسته شدم. دارم می پوسم تو خودم. گفتم همین فردا میزنیم میریم کیش. یا هر جا که تو بگی . من فردا میرم یه هفته مرخصی میگیرم. نیشخندی میزنه میگه بابا تو هم حالت خوشه . با این وضعیت چه مسافرتی؟ گفتم خوبه اتفاقا بذار یه کم روحیت بهتر بشه. میگه بیخیال مرخصی اینجا برام بهتره . بذار یه کم سرحال بیام بعدا. به قهوه خونه که رسیدیم گفت نمیام پایین برو دو تا چایی بیار همین جا تو ماشین میخوریم.
***
پاییز تازه از راه رسیده بود یکی از دوستامون از ارومیه زنگ زد و گفت یه مشتری برای باغ پیدا کرده و مایل است با خودت صحبت کنه . تا گفتم به ارومیه میروم مهیار هم گفت میام. گفتم زود میرم و برمیگردم گفت نترس من چیزی ازت نمیخوام فقط میخوام با هم بریم .
به ارومیه که رسیدیم زنگ زدم و به دوستم گفتم ما میریم باغ و شما هم بیایید اونجا. خیلی وقت بود از باغ بی خبر بودم و فرصتی نکرده بودم بهش سر بزنم خانواده ای توی باغ زندگی زندگی میکردند که هم مواظب باغ بودند و هم برای خودشان در همون باغ محصولاتی را یم کاشتند و میفروختند. به باغ که رسیدم دلم به یکباره گرفت روی زمین نشستم و شروع به گریه کردن کردم مثل یه بچه هف هشت ساله. مهیار بهم میخندید گفت دیونه چت شده انگار صد ساله از اینجا دوری ؟ گفتم ها واقعا. هر نقطه باغ بوی مادر میداد همه جا برام پر از خاطره بود زیر هر درختش یه خاطره داشتم . گفتم مهیار یادته چه لحظه های خوبی اینجا گذروندیم چه لحظه هایی را باهم اینجا بودیم . گفت میخوای تکرارشون کنیم . میخندم و گفتم فقط میتونیم اداشو در بیاریم. کاش همون موقعا همین جا میمردم و این همه بی کسی و تنهایی برام نمی موند. گفت مگه من مردم. من که هستم. بی خیال شدم گفتم برو ولم کن . بذار کمی با خودم باشم. می خنده و میگه مگه من الکی این همه راهو با تو اومدم . اومدم که تنهات نذارم. بلند شو الان بچه ها میرسن. بلند شو . مشخص بود که سال خوبی بوده و درختا پر بار بودن . مهیار به درختا نگاه میکنه و میگه از الان بگم سهم من یادت نره. گفتم تو که گفتی چیزی نمیخوای . گفت منصرف شدم فکر کنم قیمت خوبی بکنه. در همان موقع نگهبان باغ همراه خانومش از راه رسیدن و شروع به احوالپرسی کردن. گفت اقا راهو گم کردی از این طرفا. گفتم چی بگم شما که قابل نمیدونید حداقل یه بار هم ما را دعوت نمیکنید یه زنگی نمیزنید کهب بیاییم یه شام مهمونتون باشم. میگن ما چکاره ایم خودتون صاحب اختیارید. مهیار میگه از همون تعارفات ایرانی. الان من دلم واسه چایی لک زده میخوای یه چایی با چوب و اتش بخورم. گفت الان براتون راه میندازم . گفتم زحمتتون میشه وسایل بدید ما خودمون درست میکنیم گفت نه بیرون همیشه اتیش رو به راه. الان درست میشه بطرف ساختمانشان راه افتادیم. مادر همیشه موقع فروش محصولات باغ چند درختی هم برای نگهبان باغ میذاشت. برای همین بهش گفتم چند درخت برای خودش انتخاب کنه و میوهاشو واسه خودش بچینه بقیه را هم می فروشیم. گفتم سهم ما هم بعهده خودته باید تو واسمون ترتیبشو بدی.
مشتری از راه میرسه و بعد از کلی چونه زدن با قیمت مناسبی راضی میشه و سیبها را میخره. عصرانه ای را با هم در باغ خوردیم و بعد از اینکه انها را رفتند من و مهیار هم خداحافظی کردیم و به راه افتادیم . به داخل شهر رفتیم و مهیار اصرار کرد که امشب را همین جا بمونیم فردا صبح حرکت می کنیم . رفتیم هتل ساحل یه اتاق رزرو کردیم و ماشین را همونجا پارک کردیم و رفتیم برای گردش داخل شهر. به هرجا که میشد سر زدیم سعی میکردیم با اشنا ها و دوستامون برخورد نکنیم هر جا میرفتیم اول نگاه میکردیم اشنایی اونجا نباشه بعد میرفتیم. پارک شهر (این پارک درجواررودخانه شهرچای انتهای خیابان کاشانی(فردوسی سابق)واقع شده است وموقعیت بسیارخوبی راداراست ومشرف به چهار دره می باشد؛)رفتیم و نشستیم از اونجا به خوبی خونه سابقمون دیده میشد . با خاطرات همون سالهایی که در آن زندگی کرده بودم با لحظه هایی که در ان نفس کشیده بودم. پارک شهر مثل همیشه شلوغ بود. جوانها پر جنب و جوش هرکس به چیزی مشغول بود کمی نشستیم و زود از اونجا هم در رفتیم. شب دیر وقت به هتل برگشتیم. هتل ساحل را همیشه دوست داشتیم بارها با مهیار شب را در همین هتل گذرانده بودم.
شب مهیار شادتر و سر حالتر از همیشه بود من با مادر صحبت کردم و مهیار رفته بود دوش بگیرد مادر باز هم سفارشاتش را داد و با بغض همیشگی اش منتظر ماند تا من تلفن را قطع کنم.
وقتی مهیار را دیدم دست خودم نبود عاشقش نشم ٬ البته که بودم ولی در آن لحظه او را چنان زیبا و خوشکل دیدم که انگار سالهاست ندیده بودمش انگار اصلا زیبایی ندیده بودم هنوز حوله دستش بود و داشت با موهاش ور میرفت پریدم و در آغوش گرفتمش تا خواست اعتراضی بکند لبم را روی لبش گذاشتم و بوسه ای زیباتر از همیشه از لبش گرفتم سرش را کمی عقب می کشد و میگه چیه انگار از خشکسالی نجاتت داده اند هالو !!! گفتم تا تو باشی خشکسالی و قعطی در دنیای من معنایی ندارد گفت حالا که اینطور شد من امشب را باید جدا از تو باشم گفتم اگه تونستی حتما.
جلوی پنجره نشسته بودیم و منظره شهر را نگاه میکردیم هر از گاهی یا من برای او یا او برای من نازی میکردیم تا بهانه ای باشد برای بوسه ای. اینک دنیا زیباتر از همیشه است
فرقی نمی کند که کجایی، همین که ما- دلتنگ خاطرات هم آرام و بی صدا-
افتاده ایم روی ورق پاره های شعر تو می نویسی از من و من به تو مبتلا...
حس می کنم کنار منی و نشسته ای دل داده ای به جذبه ی خاموش لحظه ها
من در تو پلک می زنم و شعر می شوم تو رفته ای و پر زده ای تا به ناکجا...
تو نیستی و دور خودم چرخ می زنم از ابتدای هرچه شده...تا به انتها
ابری تر از همیشه ام و... باد می وزد امروز چه دوشنبه ی سردی ست و هوا...
فردا به احتمال قوی روز بارش است فردا سه شنبه است، و در جمع بچه ها
یک صندلیّ خالی بی شعر های تو توی ردیف چندم این جمع باصفا
دق کرده است توی شلوغی جمعیت شاعرشده ست صندلی خالی شما...
تو نیستی و حال غزل هیچ خوب نیست آن صندلی...منم...و نشستن در انزوا
اما هنوز منتظرم که... تو می رسی من تا همیشه منتظرم بودن تو را
|