سنگـــــــــــــــــدل

                              دل دل ٫ این دل عاشق
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو

موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
دعوت به یک بازی

 

با تو خاطره ها همیشه زنده اند

نه که من خیلی در نوشتن پستهایم با حوصله و زرنگ تشریف دارم دوست نازنینم کاوه عزیز از من دعوت کرده در مورد این جریان وبلاگ خوانی یا همون جمله معروف اولین وبلاگی که خواندی بنویسم. این چند شب همه اش در این فکر بودم که یه جورایی قسر در برم. ولی از اونجاییکه کاوه برای من خیلی عزیز و دوست داشتنی است توان آن را نداشتم دعوتش را رد کنم.بعد از اون هم در وبلاگ خانه هنر متوجه شدم باز هم دعوتم کرده اند که در این مورد بنویسم

فکر میکنم من در طول این مدتی که در این جا می نویسم یه چیزایی هم در خصوص وبلاگها نوشته باشم. شاید هم ... بهر حال :

قصه عجیبی دارد این روزگار. دوباره دفترها و سررسیدها را ورق زدم خودم یه چیزایی یادم هست ولی نه زیاد دقیق. اما با توجه به اینکه ادرس خیلی از وبلاگها را همان روزا یادداشت کرده بودم هنوز دارمشون البته خوب فقط یه عده معدودی جزء وبلاگهای همجنسگرایان بود و بقیه ربطی به این مسایل نداشتند.

اینک که به نوشتن این پست مشغولم با خود میگویم آیا اگر آن موقع دسترسی به اینترنت اینگونه راحت و ساده بود و توانایی دیدن وبلاگها یا سایتهای مرتبط با مسایل همجنسگرایان مثل امروزه بود آیا واقعا من این اندازه دچار شک و تردید و ناامیدی میشدم؟ راستش آنروزهایی که من خودم را شناختم چیزی از اینترنت نمیدانستم و زمانی هم که با اینترنت آشنا شدم عقلم قد نداد دنیال وبلاگهای همجنس خود بگردم اما بهر حال گذر زمان مرا نیز با این دنیای مجازی آشنا کرد و ...

شاید اولین وبلاگی که من در زمینه همجنسگرایی خونده ام وبلاگ with you and  باشد یه وبلاگ انگلیسی بود که یه پسری در فرانسه آنرا می نوشت . راستش اون موقع کمی دیر بود برای خوشحال بودنم یا اینکه به وجد اوردنم ولی خوب بی تفاوت هم نبودم. چون با آشناییم با دنیای اینترنت خیلی چیزها را شناخته بودم و طبعا انتظار آنرا هم داشتم که با وبلاگهای همجنسگرایان هم برخورد کنم

ولی وقتی وبلاگ تدفین مردگان و وبلاگ دوستی به نام داریوش (که اسم وبلاگش را فراموش کرده ام) را دیدم خیلی جا خوردم. آنموقع در ایران نبودم و اصلا من در ایران از اینترنت چیزی سر در نمیاوردم و بلطف دایی ام و خارج رفتنهایم با اینترنت اشنا شده بودم بهر حال دیدن این وبلاگها یه حس خوشایندی به من دادند و از طریق همین وبلاگ داریوش  هم با خیلی دیگر از وبلاگها آشنا شدم . وبلاگ سفری به درون . هزارو یک یک شب ناگفته. پسران رمه. بادمهای تلخ و ترجیعا صفر کلوین. و خیلی های دیگر و هر روز هم به تعداد این وبلاگها اضافه میشد. خوب باتوجه به اینکه من هنوز لینک بیشتر این وبلاگها را دارم گرچه بسیاری از آنها دیگر یا مسدود شده اند یا حذف کرده اند یا ... شاید بیشتر از اینها را لازم باشد بنویسم ولی فکر میکنم کافی باید باشد

ایران که بودم و در تبریز و ارومیه دسترسی به اینترنت نداشتم و گاها وقتی سفری به تهران میکردم از حمید دوستم اصرار میکردم جایی برویم که من لحظاتی را پشت کامپیوتر بشینم و این وبلاگها را بخوانم

دوست عزیزی که همیشه برایم عزیز است سروش که در تهران بود و اینک در کشور آلمان زندگی میکند و بعدها هم مسیر زندگی اش بکلی تغییر کرد و ازدواج کرد و زندگی موفقی را هم شروع کرد و هنوز دارد انروزا خیلی در این موارد به من کمک کرد او نیز خیلی از وبلاگها را به من معرفی کرد خودش نیز جزو اون کسایی بود که اونموقع می نوشت ولی زیاد دوام نیاورد و بعد از خارج شدن از ایران هم که اصلا ...

یه وبلاگی هم بود به اسم مسئولیت سلامتی که خوب می نوشت و برام خاطره انگیز بود

بهر حال همچنانکه در اول مطلب اشاره کردم گرچه دیدن این وبلاگها برایم جالب و در نوع خود خواندنی بود ولی در کل میتوانم بگویم من متاثر از آنها نیستم و هیچ تاثیر چندانی در من نداشته اند چرا که واقعا دیر به داد من رسیده بودند وبلاگ انگلیسی دوست عزیزی که در فرانسه می نوشت برایم خاطره های زیادی دارد و اولین بار بیشتر پستهای آنرا رونویسی کردم و با خود به ایران آوردم تا مهیار نیز بتونه آنها را بخونه اگر چه با اون جذابیت ایرانی ها نمینوشت ولی در حد خودش کار بسیار زیبایی میکرد و گاها بیشتر خبرهای مربوط به همجنسگرایان را نیز در وبلاگش قرار میداد

از دوستان خوبم تشکر میکنم که به من لطف داشتند و مرا نیز وارد این بازی کردند

کاوه عزیز باز هم متشکرم. شاید انچه لازم بود در این خصوص ننوشته باشم ولی چیز دیگری به ذهنم نمیرسد .


سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387
بوی عیـــــــــــــــــــد و بوی بهار

بعد از مدتها میخواهم وبلاگ را به روز کنم

نه دست خودم بود و نه تاب آنرا داشتم وبلاگ را با این همه دوستان خوبم تنها بگذارم

هر وقت کامنتهای شما را میخوانم پر انرژی میشوم

 من هم به نوبه خود سال نو را  به همه شما عزیزانم تبریک میگوییم

نوروز باستانی بر همگی مبارک

این مدت را هم در اینجا تنها و بی خیال سپری کردم نه بی خیال شما عزیزانم بلکه خواستم کمی به خودم استراحت دهم اونم نه بخاطر نوشتن وبلاگ بلکه بخاطر درس و کارهای شرکت و رفت و امدهای مکرر از این شهر به اون شهر. باز هم با من به گذشته من بیایید

***

عید بود و نوروز. در ارومیه برف سنگینی باریده بود و همه جا سفید بود خواهرم سرماخوردگی گرفته بود مخصوصا ما خیلی کم سفره هفت سین داشتیم یعنی بندرت پیش می اومد که دور هم بوده باشیم. ولی آن روز همه بودیم مهیار سفره هفت سین را خودش چیده بود قرار بود بابابزرگ و مامان بزرگ هم پیش ما بیان. هر وقت هم بابا بزرگ میومد انگاری قراره رئیس جمهور به شهری بیاید همه تشریفات لازم می بایستی به نحو احسن صورت بگیرد. مامان دستپاچه بود و مهیار مدام سربسرش میذاشت خواهر هم که همه اش یکریز عطسه بود و سرفه و ...

با دوربینی که دستم بود لحظات را ثبت میکردم از درو دیوار و حیاط عکس گرفتم . دلم میخواستم وقتی بابا میاد بتونم ازش عکس بگیرم ولی جرات نداشتم به مامان گفتم اگر بابات اومد بهش بگو چندتا عکس با ما بگیره چیزی که ازش کم نمیشه. مامان گفتم خودت که میدونی بابا از این چیزا خوشش نمیاد دوست هم ندارم بزنه تو ذوقم. مهیار گفت من میگیرم. گفتم تنت میخواره یا دلت هوای فحش و ناسزا کرده. بهر حال همگی بیخیال عکس آقا جون شدیم.

بوی بهاری که حس نمیشد دلم را گرفته بود دوست داشتم واقعا بهار با شکوفه ها همگام میشد ولی حتی گلهای خونه امون هم شکوفه نداشتند دل به چی خوش میکردم. تا از شیشه ها بیرون را نگاه میکردم اصلا فکر بهارو از کله ام بیرون میکردم همه جا یکریز سفید و برفی . طبقه بالا رفتم و لباسامو عوض کردم یه پیرهن قرمزی داشتم که خیلی وقت بود دلم میخواست بپوشمش . و پوشیدمش. مامان گفت آقا جون با این لباس ببیندت باز بهت گیر میده میگه این لباس مال بچه سوسولهات مهیار گفت مگه امیر نیست ؟ خواهر میخند میگه بهش هم میاد. مهیار گفت چی ؟ سوسولی یا پیراهن؟ باز هم خواهر میخنده میگه هردوتاش. مامان میگه صد دفعه بهت گفتم به داداشت بی احترامی نکن. مهیار میگه سوسول بودن که بی احترامی نیست نوعی هنر است که در هر کسی نیست مثلا در وجود من.

مامان گفت برو این پیراهنو  عوض کن ولی من عوض نکردم. مامان بزرگ تماس گرفت گفت بیایید درو باز کنید ما رسیدیدم. من و مامان رفتیم حیاط پر از برف. درو باز کردیم ولی هنوز نرسیده بودند. گفتم حتما باید اینجا سرما میخوردیم که این دو تا خیالشون راحت بشه. مامان میخنده گفت اومدند دیگه چرا اینقده تو عجولی ؟! هنوز از ماشین پیاده نشده بابا بزرگ مخنده تو دلم مگم سالی که نکوست از بهارش پیداست این خنده بی دلیل نیست . میگه پسر تو نمیخوای مثل ادمیزاد بشه این چه لباسیه تنت کردی؟ دیدی گفتم سالی که نکوست .... سلام کردم و جلو رفتم و دستشو بوسیدم. انگار نه انگار ادمیزادیم واقعا فقط گفت عیدتون مبارک. و با عجله از پله ها بالا رفت . لباسهای یک رنگ و مرتبش با بوی تند ادوکلنش مرا فقط یاد خودش میندازه و بس.

خواهر که خودش هم حساب کتاب سرفه ها و عطسه هاش از دستش در رفته بود خودشو تو بغل بابا بزرگ انداخت مامان میگه الانه که باباتو هم دچار سرماخوردگی کنی؟ بابا میگه بیخیالش . مهیار هم از طبقه بالا پایین میاد و یکراست سمت بابا بزرگ میرود دستش را می بوسد و عید را بهش تبریک میگه. بابا بهش گفت تو چرا لباس نو نپوشیدی؟ مهیار به خودش نگاه میکند . ما هم . بعد بابا بزرگ میخنده میگه منظورم از اون لباساست و منو نگاه میکنه. میگم آقا جون ایرادی داره . میگه نه جون خودم مگه چیه آدم باب طبع خودش باشه فقط خوب این رنگ خیلی تو چشم میزنه. گفتم گاهی دلم میخواد مثل دیگران نباشم. ولی خوب این کارو هم نمیکنم. مخنده و میگه نه که خیلی مثل دیگرانی. مامان میگه غذا حاضره بریم سر میز یا سفره را اینجا بندازم . بابا میگه امروزو بی خیال میز سفره پهن کنید مزه اش بیشتره. من و مهیار و مامان سفره را انداختیم.

بابا بزرگ که رفت احساس آزادی کردم دلم میخواست وجودش این اندازه برایم محدودیت ساز نبود با همه ابهتش و ترسی که ازش داشتم دوستش داشتم.

گفتم بچه ها بدوید کادوها را باز کنیم ببینیم چی آورده. مامان  میگه مهیار فکر کنم آقا جون یادش رفته واسه تو هدیه بگیره حتما فکر میکرده تو اینجا نیستی . دلم بدجوری شکست دستم به اون بسته لعتی نرفت که بازش کنم. منم بی خیال شدم . گفتم مهیار تا منو داره هدیه میخواد چکار خواهر کادوی منو هم باز میکنه و داد میزنه نه بابا جون آقا جون اینقده هم خنگ نیست. من و مهیار زدیم زیر خنده مامان میگه ببینم به آقا جون چی گفتی ؟ تخاک تو سرت. مهیار میگه فورا برو توبه کن وگرنه چشات کور میشه . مامان میگه حالا نوبت توست بی خیال دیگه . رو به خواهر میکنه و میگه یادت باشه این حرفتو.

خواهر میگه خوب حالا منظوری نداشتم که فقط خواستم بگم خیلی هم فهمیده است اینم کادوی این دوتا . بابا برا من و مهیار هر کدوم یه پیراهن و یک ساعت مچی گرفته بود هر دو یک رنگ و یک مدل. مهیار میگه این چه معنی داره بنظر تو؟ مامان میگه شما دو تا را مثل دوقلو ها فرض کرده واسه اینکه بهانه نیارید اینکارو کرده. مهیارو تو بغل میگیرم و در گوشش میگم آقا جون گفت واسه عروس و داماد باید یه چیزی بگیرم که بهشون بیاد.

قرار بود بریم سرخاک بابام ولی با این هوای سرد و برفی بی خیالش شدیم. مثل چند بهار دیگه تنهایی عیدشو میگذرونه.

مهیار گفت کمک کن ماشینو راه بندازیم بریم بیرون یه هوایی بخوریم . گفتم زده به سرت من که اصلا. خودش میرود و به لاستیکها زنجیر میبند و تا میخواد بره منم بدو رفتم تو ماشین نشستم. میگه حقشه الان از ماشین بندازمت بیرون . گفتم برو که داره دیر میشه. گفت حداقل برو درها رو باز کن . گفتم عمرا . خودش میره درهای حیاط و هم باز میکنه و سوار میشه و حرکت میکنه. گفتم خوب کجا میخوای بری ؟ میگه فضولی موقوف.

بهار زیبایی بود البته بهار که نه هوای زیبایی بود چون هیچ نشانی از بهار نبود با این همه مردم پرجنب و جوش و رفت و آمدها زیاد بود گفت بریم بند ؟ گفتم دیونه یه متر برف میری بند چه غلطی بکنی؟ گفت قرار نیست که مثل دیگران باشیم. بزن بریم ولی تو نیمه راه برگشتیم جاده ها را هنوز تمییز نکرده بودند ترسید گیر کنیم کمی چرخیدیم و برگشتیم. گفت عیدی میخوام گفتم برات گرفتم که ؟ گفت نه الاغ جون از اون عیدی ها. گفتم الان خونه موقعش نیست بی خیال شو گفت اونا که بالا نمیان همه اش پاییننن. گفتم اینجوری لذت نداره . گفت برو بابا تو هم. رفتیم خونه و منو برد طبقه بالا.. هنوز ننشسته بودیم خواهر بدو رو اومد بالا و گفت مهیار بیا شطرنج بازی کنیم . مهیار گفت الان کمی خسته ام یه کم میخوابم میام. خواهرم یه زونی ازش در آورد و رفت.

با مهیار روی تخت دارز کشیدم. پتوی رو روی خودمان کشید  و شروع کرد به بوسیدن و لب گرفتن.  گفتم این وروجک الانه که دوباره بیاد. از تخت پرید پایین و رفت در اتاقو بست. گفتم بدترش کردی که گفت من الان حسابی تو کفم. اگه همه هم بفهمن باز هم کار خودمو میکنم. انقدر لبامو بوسید که داشت از حال میرفتم  خودمو زدم به بیخیالی و بی عاری. گفت چته. حال نمکنی ؟ گفتم چرا مشغول باش. گفت لباسات و در بیار . در آوردم خودش هم لخت شد. دوباره زیر پتو خزیدیم. وقتی بدنش با بدنم تماس میگرفت مست و سرخوش میشدم. همه بدنشو بو کردم و بوسیدم. برام زیباتر از این چیز دیگری نبود. عید بهار بود و بوی بهار همه جا را گرفته بود

 

 ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ


دوشنبه 15 بهمن ماه سال 1386
یک عمر عاشقانه ، از تو ترانه خواندم

 

می شد بگویم نه ولی آخر ، چیزی عوض می شد مگر با نه ؟

سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه !

در چشمه چون تصویر ماه افتاد ، جوشید ، طغیان کرد و راه افتاد

مرداب ها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟  نه !

افسوس دریا را نفهمیدیم ، روز مبادا را نفهمیدیم

دیدی که  بعد از رفتن او شد  ، هر روزمان روز مبادا! نه !؟

 

از طرف یکی دوستان برای بازی در تاتری دعوت شده بودم. تاتر همراه با برنامه های دیگری که برای مناسبتهای دهه فجر اجرا میشد. به اصرار مهیار قبول کردم.شبها تا دیر وقت در سالن تاتر تمرین میکردیم با همه خستگی هام وقتی به تمرین میرفتم چیزی احساس نمیکردم انگار تمرین کردن برایم آرامشی با خود داشت. در این تاتر قرار بود آبدارچی یک شرکت باشم گرچه نقش اول نبودم ولی برایم اهمیت نداشت دوستش داشتم و زود با نقشم راه افتادم.

اولین روز اجرای تاتر کمی احساس اضطراب و ترس داشتم دستپاچه میشدم ولی بهرحال تونستم رضایت کارگردان را بدست بیارم راضی بود. آن شب مهیار نیامده بود ومن بخاطر این کارش خیلی از دستش ناراحت بودم وقتی نمایش تمام شد منتظر بقیه برنامه ها نشدم و از بچه ها خداحافظی کردم . خستگی را بهانه کردم و رفتم وقتی میخواستم سوار ماشین شوم دیدم مهیار روی لبه جدولهای کنار پارکینگ نشسته. و منتظر است. بطرفش رفتم . سرش را بلند کرد و گفت چه زود اومدی انتظار نداشتم به این زودی کارت تموم بشه. گفتم چرا اینجا؟ گفت بریم فعلا.

خودش پشت رل نشست و حرکت کردیم . لبخندی زد و گفت حتما ناراحت بودی از اینکه چرا به دیدن تاتر نیومده بودم ولی میدونی امیر احساس کردم نمیتونی از عهده نقشت بر بیای و گفتم شاید اگر تو اون موقع منو ببینی بیشتر هم دستپاچه بشی . برای همین ترجیع دادم امشب نیام ولی از فردا شب هر شبش هستم. بهانه خوبی بود و منم دیگر چیزی نگفتم ولی از نقش و بازیم تعریف کردم و بهش گفتم که راضی بودم. بهر حال بازی در تاتر را هم تجربه کردم. جالب اینکه شبهای دیگر بیشتر دیالوگها را زیاد کردم یعنی خودم هنگام بازی بعضی چیزها را زیاد کردم و همین باعث شد نقش آبدارچی بیشتر گل کنه و باعث خنده تماشاچی ها بشه . اولش کارگردان عصبانی بود چند بار هم از پشت پرده اخطار داد ولی توجهی نکردم اما بعد خودش هم خوشش امد و بهم تبریک گفت. موقع اجرای بازی هیچ وقت جرات نکردم مستقیم تو چهری کسی نگاه کنم هیچ وقت مستقیم حتی به مهیارم نگاه نکردم . انگار از نگاهها میترسیدم احساس میکردم اگر به چشمانی نگاه کنم سر از اسرار من در میاورد زود متوجه میشود دارم نقش بازی میکنم مثل دنیای واقعی ام. مثل دیروز و امروز وفردایم.

یک عمر با تو بودم! هر لحظه عاشقانه!
من عاشق تو بودم!پیدا و محرمانه!
یک عمر عاشقانه ، از تو ترانه خواندم!
حالا تو خالی از من! من بی ترانه ماندم!
این قصه بد شروع شد! ما مال هم نبودیم
از هم همیشه دور و از عشق می سرودیم!
من غرق برق چشمات، با تو ستاره درمن!
حالا تو رفتی و من در حال بی تو مردن!

***

پدر بزرگ مریض بودو به توصیه پزشکش لازم بود چند روزی در بیمارستان بستری شود مادر بزرگ تماس گرفت گفت امیر جان بعد از اداره تو هم بیا بیا بیمارستان . اینجوری باباتو خوشحال میکنی.گفتم حتما میام. 

با به مغزاه زنگ زدم به محسن گفتم بعدازظهر مجبورم بخاطر آقا برم بیمارستان . منتظر من نباشه. 

از اداره که بیرون آمدم یکی از همکارانم را به خانه رساندم و خودم به طرف بیامرستان حرکت کردم. مهیار زنگ میزند وقتی فهمید حال آقام خوب نیست گفت پس منم میام گفتم بذار برای یه روز دیگه من الان دیگه فرصت ندارم بیام دنیالت اونجا منتظر من اند. گفت کی گفته تو بیای دنبال من؟! خودم میام گفتم ولی بذار فردا باهم میریم. گفت تا ببینم. 

وقتی به بیمارستان رسیدم پدربزرگ تا مرا دید گفت انگار برای بدرقه همه را خبر کرده اید مگه من قراره برنگردم چه خبرتونه. خندیدم و گفتم دوست ندارم تنها باشی. 

یه ربع بعد مهیار هم با یه دسته گل از راه میرسه خنده ام گرفته بود گفتم الانه که دیگه بابا دادش در بیاد. 

بابا بزرگ تا مهیارو دید رو به من کرد و گفت تو چرا دیگه اینو به زحمت انداختی؟ گفتم من؟ می خندد و به مهیار گفت تو چرا دیگه زحمت کشیدی عزیزم؟ مهیار گفت وظیفه است چه زحمتی آقا جون. 

بابابزرگ آنقدر مهربانانه مهیار را بوسید که حسودیم شد. با آمدن مهیار دیگه اصلا جو عوض شد  

قرار بر آن شد این چند مدتی که پدر بزرگ در بیمارستان بستری است هر روز بهش سر بزنیم و مادر بزرگ هم گفت خودم همراهش می مونم مهیار خیلی اصرار داشت او همراه بابا بزرگم باشد و می گفت بیکار است و دوست دارد اینجا باشد اما نه پدر بزرگ نه مادر بزرگ قبول نمیکردند بهر حال ان روز بر گشتیم

روز بعد هنوز اداره تعطیل نشده بود که سرو کله مهیار در چارچوب در اتاق کارم پیدا شد نگاهش کردم و گفتم چطور شد از این طرفا؟ گفت خواستم با هم بریم بیمارستان. گفتم اولا من قرار نتیست برم بیمارستان دوما تو این وسط دنبال چی هستی ؟ تو چرا میخوای بری؟ گفت بابا پدر بزرگی گفتن رئیس خانواده ای گفتن ؟ گفتم خوب به تو چه؟ گفت دست شما درد نکنه دیگه یعنی به این اسانی میخوای قید من و از شناسنامه خودت بزنی ناسلامتی دیگه ما اسممون تو شناسنامه های همدیگه قید شده . ترسیدم یکی بشنوه گفتم ساکت شو دیونه همینم کم بود الان اگه یکی بشنوه که از فردا واسم هزار حرف در میارن. باشه تو برو بیمارستان ولی من امروز خیلی خسته ام نمیرم. گفت اخه مرد حسابی من تنها برم چی میگن؟ نمیگن تو سر پیازی یا ته... گفتم باشه عزیز ولی اول باید بریم بنگاه و دفتر استاد رسمی. گفت اونجا واسه چی؟ گفتم باید به آقا رسول یه وکالت نامه بدم تا بتونه زمین شهرک را بسازه من که نمیتونم بخاطر اداره اصلا دنبال کارو بارش برم. گفت تو که گفتی اونجا را می فروشی؟ گفتم خوب اولا باید بسازیمش بعد می فروشیمش اینجوری که چیزی نمی ارزه . گفت کسی سر از کارهای تو در نمیاره. من میرم تو هم بعدا خودت بیا حال و حوصله بنگاه و .. را ندارم.

مهیار رفت و من هم بعد از اداره به منزل خاله رفتم و همراه اقا رسول به دفتر اسناد رسمی رفتیم هم اینکه خلوت بود هم بخاطر موقعیت شغلی هردوی ما در دفتر سریعا کارهایمان را ردیف کردن و ما به بنگاه رفتیم اونجا هم یه قول نامه نوشتیم و من به طرف بیمارستان رفتم شاید اگر مهیار اونجا نبود اصلا نمی رفتم.

بعد از اینکه از بیمارستان اومدیم بیرون به پیشنهاد مهیار به رستوران همیشگیمون رفتیم تا بعد از مدتها مثل دو معشوق در کنار همدیگه غذا بخوریم این چند مدت فرصتی نبوده ما دو نفر با خیال راحت کنار هم باشیم

 

شاید تا مدتی ننویسم شاید هم ...

 

 


شنبه 29 دی ماه سال 1386
من در تو پلک می زنم و شعر می شوم

 

 و طفلک من از دست شماو این همه محبت و این کامنتهای زیبا و امیدوار کننده

این پست را با یک دنیا تشکر و سپاس بی کران تقدیم به شما عزیزانم میکنم که با کامنتهای زیبایتان به من روح تازه ای دمیده اید

**********

قصه که نیست این همه بی تو بودن. فصل که نیست این همه سرد بودن. سال که نیست این همه ...

هر طرف که میروم جز نگاه تو نمی بینم دست خودم که نیست دنیای منو تو گرفته ای.

***

شب دیر وقت با صدای تلفن از خواب بیدار شدم فکر کردم از خارج باید باشد. احساس کردم مادر باز دل نگران شده. گوشی که برداشتم با صدای باور نکردنی مهیار روبرو شدم پشت خط با صدایی لرزان و گرفته گفت من تو پارک ملت منتظرتم. به اتاقش رفتم تا شاید انچه شنیده ام خوابی بیش نباشد ولی او در اتاقش نبود شبهای سرد تبریز و هوای خشک این فصل و پارک رفتن مهیار چیزی عقلانی نبود. سوار ماشین شدم نمیدانم با چه سرعتی خودم را به پارک رسوندم . مهیار روی نیمکت چوبی نشسته بود و خودش را جمع کرده بود انچنان که اندازه یک بچه کوچک بنظر میرسید روبروش ایستادم دیدم میلریزید گفتم مهیار تو بسرت زده. نگام کرد چشاش در تاریکی شب میدرخشید و قطرات اشک روی گونه اش به خوبی دیده میشدند محکم تو بغلم گرفتمش گفتم زود باش بلند شو تا یخ نزدی . گفت مگه هوا این اندازه سرده؟! گفتم بلند شو دیونه بلند شو راه بیفت گفت تو بیایی اینجا و با این صحنه روبرو شوی اینگونه بی تفاوت میشی؟ کنارش نشستم گفتم چرا تنها اومدی ؟ چرا به من نگفتی ؟ گفت خوب به اینجا نگاه کن ببین این درخت چقدر بزرگ شده اصلا انگار پیر شده یادته وقتی این درختا را تازه می کاشتن . منو تو هر شب اینجا بودیم خلوت تنهایی و خوشی و همه چیزمان را در کنار این درخت کوچولو میگذروندیم کدوم شبش سرد بوده که الان میگی سرده ؟ امیر داره روزگار میگذره و من و تو درجا میزنیم میفهمی ؟ امیر لحظه هایی را که با هم گذروندیم همه تموم شدن ببین من و تو چه بی تفاوت شده ایم ؟ گفتم مهیار تو شاید شده باشی ولی من نه . من هنوز همونی هستم که روز اول بهت گفتم مهیار اگر تو در زندگی من پیدا نمیشدی شاید سرنوشت من بنوعی دیگر رقم میخورد شاید هیچ الان اصلا تو این وضعیت نبودم شاید هیچ وقت نمیتونستم این همه مشکلاتو به دوش بکشم مهیار وجود تو باعث شد من با همه سختی ها کنار بیام تنهای و بی کسیم را با تو بودم و چیزی نفهمیدم...

نگام میکنه و با بغضی که تو گلوشه میگه امیر چرا من به این روز افتادم چرا من نمیتونم خودم باشم امیر دیگه دارم به اخر خط میرسم انگار همه چیز داره تموم میشه امیر گرمای وجود تو دیگر برام کافی نیست و داد میزنه می فهمی امیر؟

هر طور شده بود از روی نیمکت بلندش کردم و سوار ماشینش کردم با اینکه داخل ماشین گرم شده بود با این وجود هنوز از سرما می لرزید . گفتم میریم یه چایی با هم بخوریم یه کم گرم بشی. بطرف قهوه خونه همیشگی راه افتادم. گفتم مهیار تو خیلی داری سخت میگیری تو نمیخوای با مشکلات کنار بیایی و انچه که اتفاق افتاده را به جای اینکه فراموشش کنی هر روز بزرگترش میکنی مهیار همه چیز داره درست میشه با این کارات همه چیزو دوباره خرابش نکن . میگه : دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
چو تشنه تو باشد که باشد سقایش
گفتم عزیزم همه چیز درست میشه باورم کن . تو هر روز داری بهتر و بهتر میشی فقط باید تحمل کنی و زیادی به خودت فشار نیاری.  بذار همه چیز به خوبی پیش بره. میگه تحملم داره تموم میشه بخدا . خسته شدم. دارم می پوسم تو خودم. گفتم همین فردا میزنیم میریم کیش. یا هر جا که تو بگی . من فردا میرم یه هفته مرخصی میگیرم. نیشخندی میزنه میگه بابا تو هم حالت خوشه . با این وضعیت چه مسافرتی؟ گفتم خوبه اتفاقا بذار یه کم روحیت بهتر بشه. میگه بیخیال مرخصی اینجا برام بهتره . بذار یه کم سرحال بیام بعدا. به قهوه خونه که رسیدیم گفت نمیام پایین برو دو تا چایی بیار همین جا تو ماشین میخوریم.

***

پاییز تازه از راه رسیده بود  یکی از دوستامون از ارومیه زنگ زد و گفت یه مشتری برای باغ پیدا کرده و مایل است با خودت صحبت کنه . تا گفتم به ارومیه میروم مهیار هم گفت میام. گفتم زود میرم و برمیگردم گفت نترس من چیزی ازت نمیخوام فقط میخوام با هم بریم .

به ارومیه که رسیدیم زنگ زدم و به دوستم گفتم ما میریم باغ و شما هم بیایید اونجا. خیلی وقت بود از باغ بی خبر بودم و فرصتی نکرده بودم بهش سر بزنم خانواده ای توی باغ زندگی زندگی میکردند که هم مواظب باغ بودند و هم برای خودشان در همون باغ محصولاتی را یم کاشتند و میفروختند. به باغ که رسیدم دلم به یکباره گرفت روی زمین نشستم و شروع به گریه کردن کردم مثل یه بچه هف هشت ساله. مهیار بهم میخندید گفت دیونه چت شده انگار صد ساله از اینجا دوری ؟ گفتم ها واقعا. هر نقطه باغ بوی مادر میداد همه جا برام پر از خاطره بود زیر هر درختش یه خاطره داشتم . گفتم مهیار یادته چه لحظه های خوبی اینجا گذروندیم چه لحظه هایی را باهم اینجا بودیم . گفت میخوای تکرارشون کنیم . میخندم و گفتم فقط میتونیم اداشو در بیاریم. کاش همون موقعا همین جا میمردم و این همه بی کسی و تنهایی برام نمی موند. گفت مگه من مردم. من که هستم. بی خیال شدم گفتم برو ولم کن . بذار کمی با خودم باشم. می خنده و میگه مگه من الکی این همه راهو با تو اومدم . اومدم که تنهات نذارم. بلند شو الان بچه ها میرسن. بلند شو . مشخص بود که سال خوبی بوده و درختا پر بار بودن . مهیار به درختا نگاه میکنه و میگه از الان بگم سهم من یادت نره. گفتم تو که گفتی چیزی نمیخوای . گفت منصرف شدم فکر کنم قیمت خوبی بکنه. در همان موقع نگهبان باغ همراه خانومش از راه رسیدن و شروع به احوالپرسی کردن.  گفت اقا راهو گم کردی از این طرفا. گفتم چی بگم شما که قابل نمیدونید حداقل یه بار هم ما را دعوت نمیکنید یه زنگی نمیزنید کهب بیاییم یه شام مهمونتون باشم. میگن ما چکاره ایم خودتون صاحب اختیارید. مهیار میگه از همون تعارفات ایرانی. الان من دلم واسه چایی لک زده میخوای یه چایی با چوب و اتش بخورم. گفت الان براتون راه میندازم . گفتم زحمتتون میشه وسایل بدید ما خودمون درست میکنیم گفت نه بیرون همیشه اتیش رو به راه. الان درست میشه بطرف ساختمانشان راه افتادیم. مادر همیشه موقع فروش محصولات باغ چند درختی هم برای نگهبان باغ میذاشت. برای همین بهش گفتم چند درخت برای خودش انتخاب کنه و میوهاشو واسه خودش بچینه بقیه را هم می فروشیم. گفتم سهم ما هم بعهده خودته باید تو واسمون ترتیبشو بدی.

مشتری از راه میرسه و بعد از کلی چونه زدن با قیمت مناسبی راضی میشه و سیبها را میخره. عصرانه ای  را با هم در باغ خوردیم و بعد از اینکه انها را رفتند من و مهیار هم خداحافظی کردیم و به راه افتادیم . به داخل شهر رفتیم و مهیار اصرار کرد که امشب را همین جا بمونیم فردا صبح حرکت می کنیم . رفتیم هتل ساحل یه اتاق رزرو کردیم و ماشین را همونجا پارک کردیم و رفتیم برای گردش داخل شهر. به هرجا که میشد سر زدیم سعی میکردیم با اشنا ها و دوستامون برخورد نکنیم هر جا میرفتیم اول نگاه میکردیم اشنایی اونجا نباشه بعد میرفتیم. پارک شهر (این پارک درجواررودخانه شهرچای انتهای خیابان کاشانی(فردوسی سابق)واقع شده است وموقعیت بسیارخوبی راداراست ومشرف به چهار دره می باشد؛)رفتیم و نشستیم  از اونجا به خوبی خونه سابقمون دیده میشد . با خاطرات همون سالهایی که در آن زندگی کرده بودم با لحظه هایی که در ان نفس کشیده بودم. پارک شهر  مثل همیشه شلوغ بود. جوانها پر جنب و جوش هرکس به چیزی مشغول بود کمی نشستیم و زود از اونجا هم در رفتیم. شب دیر وقت به هتل برگشتیم. هتل ساحل را همیشه دوست داشتیم بارها با مهیار شب را در همین هتل گذرانده بودم.

شب مهیار شادتر و سر حالتر از همیشه بود من با مادر صحبت کردم و مهیار رفته بود دوش بگیرد مادر باز هم سفارشاتش را داد و با بغض همیشگی اش منتظر ماند تا من تلفن را قطع کنم.

وقتی مهیار را دیدم دست خودم نبود عاشقش نشم ٬ البته که بودم  ولی در آن لحظه او را چنان زیبا و خوشکل دیدم که انگار سالهاست ندیده بودمش انگار اصلا زیبایی ندیده بودم هنوز حوله دستش بود و داشت با موهاش ور میرفت پریدم و در آغوش گرفتمش تا خواست اعتراضی بکند لبم را روی لبش گذاشتم و بوسه ای زیباتر از همیشه از لبش گرفتم سرش را کمی عقب می کشد و میگه چیه انگار از خشکسالی نجاتت داده اند هالو !!! گفتم تا تو باشی خشکسالی و قعطی در دنیای من معنایی ندارد گفت حالا که اینطور شد من امشب را باید جدا از تو باشم گفتم اگه تونستی حتما.

جلوی پنجره نشسته بودیم و منظره شهر را نگاه میکردیم هر از گاهی یا من برای او یا او برای من نازی میکردیم تا بهانه ای باشد برای بوسه ای. اینک دنیا زیباتر از همیشه است

فرقی نمی کند که کجایی، همین که ما-
دلتنگ خاطرات هم آرام و بی صدا-

افتاده ایم روی ورق پاره های شعر
تو می نویسی از من و من به تو مبتلا...

حس می کنم کنار منی و نشسته ای
دل داده ای به جذبه ی خاموش لحظه ها 

من در تو پلک می زنم و شعر می شوم
تو رفته ای و پر زده ای تا به ناکجا...

تو نیستی و دور خودم چرخ می زنم
از ابتدای هرچه شده...تا به انتها 

ابری تر از همیشه ام و... باد می وزد
امروز چه دوشنبه ی سردی ست و هوا...

فردا به احتمال قوی روز بارش است
فردا سه شنبه است، و در جمع بچه ها 

یک صندلیّ خالی بی شعر های تو
توی ردیف چندم این جمع باصفا 

دق کرده است توی شلوغی جمعیت
شاعرشده ست صندلی خالی شما...

تو نیستی و حال غزل هیچ خوب نیست
آن صندلی...منم...و نشستن در انزوا 

اما هنوز منتظرم که... تو می رسی
من تا همیشه منتظرم بودن تو را
  

 

 


سه شنبه 25 دی ماه سال 1386
من کیستم بدون تو؟چیزی شبیه تو

 

دلم مثل برکه ای شده .

***

زندگی آرام و ساکت و خشک و پر از تنهایی و گاهی هم بی آنکه بدونی و بخواهی همراه با بوی مرگ ... با تو بودن هیچ مرا به این اندیشه نبرد

***

بعد از اون تصادفی که مهیار را تا مدتها خونه نشین کرده بود رفتار و اخلاق مهیار را نیز تغییر داده بود دلم خوش بود با بهبودیش شاید این هم خوب بشود ولی هر روز بهانه ها و نق زدنهایش بیشتر و اعصاب خرد کن تر میشد. بیشتر شبها را با قهر و داد و بیداد به خواب میرفت . کم کم که وضعش خوب شد و به کمک عصاهایش به راه افتاد منم بیشتر مواقع سوار ماشینش میکردم و با هم به دور زدن در داخل شهر میبردمش . خیلی اصرار داشتم بر ویلچرش بشیند و منم کمکش کنم و با هم دور بزنیم چرا که احساس میکردم هوای ازاد و سرو صداهای موزون و ناموزن شهر و پارکها بیشتر از سکوت و یکنواختی خانه برایش خوب است اما هیچ ندیدم یکبار هم از اون ولیچر استفاده کنه میگفت مگه من فج شده ام این مخصوص اوناست.

یه روز مادر بهش زنگ زده بود و ازش خواسته بود اگر لازم باشد او را برای مداوا به خارج ببرد وقتی من به خانه آمدم دیدم روی پله های خونه نشسته و داره گریه میکنه . نگران شدم همیشه از این نگران بودم که مبادا بخاطر این بیماری و اینکه همه اش در خانه بشیند و تنها باشد دچار افسردگی و ناراحتی های روانی بشه چیزی که دکتر به ان اصرار داشت و مدام میگفت نباید تنها باشد و همه اش در خانه بشیند . به طرفش رفتم و کنارش نشستم گفتم باز تو که رفتی تو عالم خودت و این دریای اشکت را هم همینطور به راه انداخته ای . گفت از این همه دلسوزی دارم دیونه میشم همه احساس می کنند که من دارم میمیرم یا واقعا دیگه از پا افتاده و ذلیل شده ام نمی خوام کسی برام دلسوزی کنه  نمیخوام با این حرفا منو از پا بندازن. تعجب کردم و خواستم در اغوشش بگیرم ولی خودشو از من دور کرد . گفت چه لزومی بود مادرو باخبر میکردی چرا باید اونا هم برای من و حال و روز من نگران باشند مگه من بچه ام همه دارن اینجوری با من رفتار میکنند. گفتم مهیار اگه بچه نبودی هیچ وقت اینحرف و نمیزدی مادرم تو را مثل بچه خودش میدونه حق داره نگرانت باشه و برات دلسوزی کنه اگه یه بیگانه بود حرفی نبود منم باهاش برخورد میکردم ولی مادر من مادر تو هم هست . ... اما گریه های مهیار تمامی نداشت . از روی پله ها بلند شد باز بهم اجازه نداد بهش کمک کنم و بطرف اتاقش رفت گفتم باشه با مادر تماس میگرم و بهش میگم دیگه باهات تماس نگیره...

شب وقتی محسن به خونه اومد برای شام از بیرون غذا گرفته بود گفتم برو مهیارو صدا کن بیاد پایین . ولی هنوز به در اتاقش نرسیده بود که باز سر و صداش بلند شد و دق دلشو روی محسن هم خالی کرد . محسن برگشت و گفت چی شده . گفتم هیچی بیا بشین غذاتو بخور گفت شما چی نمیخوای چیزی بخوری گفتم فعلا نه. از پایین صداش کردم که بیاد غذا بخوره . من منتظرشم. میدانست اگر نیاد من لب به غذا نمیزدم برای همین چند لحظه بعد دیدم داره از پله ها پایین میاد. با سر به محسن اشاره کردم سفره را بچینه بعدم حالی اش کردم سکوت کنه. تو هال نشست و مشغول ور رفتن با سی دیها شد . گفتم نمیخوای چیزی بخوری گفت تو بخور من فعلا اشتها ندارم بعدا اگه گشنم بود یه چیزی میخورم . سر سفره نشستیم و من و محسن هر دو مشغول بازی کردن با غذا ها شدیم کی حال و حوصله غذا خوردن داشت . به محسن گفتم غذاتو بخور . این امروز زده بسرش فکر کنم بجای بیمارستان لازم بود ببریمش تیمارستان. بلند شد . بطرف اشپزخانه امد. گفت بجای این ور زدنهات یه چیزی درست میکرد تا کی میخوای از این غذاهای بیرون بخوری. گفتم نکنه همه بهانه هات بخاطر شکمته. عصاشو زمین انداخت و انگار میخواست داد بزنه زود بطرفش دویدم و زیر بغلش رفتم چون میدونستم می افتاد. گفتم باشه عزیزم از فردا . حالا بیا امشبم از این کوفت و زهرمار یه چیز بخور تا بعد. ولی نیومد گفت میخواد بشینه روی مبل نشست و منم یه چایی براش بردم خودم هم روی مبل دیگری نشستم و مشغول ور رفتن با کانالهای ماهواره شدم. گفت یه وقت به مادر چیزی نگی . گفتم فقط بهش میگم در اینمورد باهات حرف نزنه گفت میگم چیزی بهش نگو گفتم باشه.

***

یکی دو هفته ای میشد که مهیار بدون عصاهاش راه میرفت ولی هنوز می لنگید و در راه رفتن هم زود خسته میشد دکترش گفت جای نگرانی نیست ولی اگه چند مدت دیگر هم از عصا استفاده کنه بنفعشه ولی مهیار قبول نکرد و گفت اینجوری بهتر میتونم به خودم برسم و زودتر هم بهبود می یابم. بیشتر مواقع از اداره که تمام میشدم و به خانه میرفتم مجبور بود برای قدم زدن همراه مهیار بیرون بروم شب هم تا میرسیدم خونه خوابم میگرفت . خسته بودم گاهی هم در اداره تا سرم خلوت میشد مشغول چرت زدن میشدم. چند باری برام ماموریت نوشتند که همه انها را بخاطر مهیار به دوستانم دادم و مجبور بودم خواهش التماس اونها را بکنم. مهیار کم حرف شده بود اگر هم حرف میزد طوری حرف میزد انگار داره باهات دعوا میکنه باهمه اینطور شده بود جوابهای کوتاه و سردش ادمو دچار پشیمونی میکرد که چرا سوالی کرده. یه شب به محسن گفتم وقتی به خونه اومد با خودش یه چیزی بگیره شب دور هم بشینیم و بخوریم. آن شب تا صبح نشستیم و خوردیم و گفتیم و خندیدم انگار سالها بود مهیار و ندیده بودم گفتم کاش میشد با این چیزا برای همیشه خنده های مصنوعی رو لبش ببینم . این روزا وجود مهیار نتنها هیچ کمکی بر روحیه من نمیکرد بلکه بیشتر خسته و رنجورم میکرد بکلی دچار افسردگی شده بودم . همه اش به فکر مادر می افتادم دلم میگرفت و با خودم حرف میزدم و گریه میکردم.  شب روی تخت دراز کشیده بودم با صدای موسیقی ملایمی به عالم دیگری رفته بودم. مهیار بالای سرم اومد و روی تخت نشست . وقتی اشکامو دید خودشو روی من انداخت و با من شروع به گریه کردن کرد ولی چیزی نگفت و چیزی هم نپرسید شاید میدانست همه این چیزا سرچشمه و بانی اش خود اوست. دلم میخواست تا صبح کنارم بخوابد ولی بعد از چند لحظه از اتاق بیرون رفت و به طبقه بالا رفت. دیگر واقعا با زمانی که در خانه مادرش بود برام فرقی نداشت .

***

اینروزا دلم هوای همون گریه ها را کرده

 

من یک اتاق بی در و پیکر که بی خیال!

یک آسمان قحط کبوتر که بی‎خیال!

 

من همچنان تبـــاه، تبــاه و تبـــــاهتر

من یک همیشه‎بی سروهمسرکه بی‎خیال!

 

من کیستم بدون تو؟چیزی شبیه تو

خودخواه، بی دلیل، ستمگر که بی‎خیال!

 

من بغض دردناک پلشتی که شعر شد

در منجلاب دفتر و بستر که بی خیال!

 

من ناتمام مانده ام اینبار در خودم

نه ته برام مانده و نه سر که بی خیال!

 

من آفتاب یخ زده ، من ماه سوخته

در کوچه های بستهء خاور که بی خیال!

 

من عشق ، من دروغ، من آری خود توام!

تو عکس آن دلیل بیاور که بی خیال!

 

من تا همیشه مثل غزل تکه پاره ام

دیوان زخمهای مکرر که بی خیال!

 

من بی تو یک تعفن مزمن که ای دریغ!

من با تو از همیشه لجن تر که بی خیال

 


تعداد بازدیدکنندگان : 19642


عناوین آخرین یادداشت ها






شناسنامه ی من را گرفته ای در دست  

کنار جاده ی برفی در انتظار منی

مرددی بروی روی صفحه ی آخر

هنوز خیره به عکس سه در چهار منی



---------------------------------------
ایمیل من
mahyar.amir@gmail.com





شناسنامه کامل من...