می شد بگویم نه ولی آخر ، چیزی عوض می شد مگر با نه ؟
سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه !
در چشمه چون تصویر ماه افتاد ، جوشید ، طغیان کرد و راه افتاد
مرداب ها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟ نه !
افسوس دریا را نفهمیدیم ، روز مبادا را نفهمیدیم
دیدی که بعد از رفتن او شد ، هر روزمان روز مبادا! نه !؟
از طرف یکی دوستان برای بازی در تاتری دعوت شده بودم. تاتر همراه با برنامه های دیگری که برای مناسبتهای دهه فجر اجرا میشد. به اصرار مهیار قبول کردم.شبها تا دیر وقت در سالن تاتر تمرین میکردیم با همه خستگی هام وقتی به تمرین میرفتم چیزی احساس نمیکردم انگار تمرین کردن برایم آرامشی با خود داشت. در این تاتر قرار بود آبدارچی یک شرکت باشم گرچه نقش اول نبودم ولی برایم اهمیت نداشت دوستش داشتم و زود با نقشم راه افتادم.
اولین روز اجرای تاتر کمی احساس اضطراب و ترس داشتم دستپاچه میشدم ولی بهرحال تونستم رضایت کارگردان را بدست بیارم راضی بود. آن شب مهیار نیامده بود ومن بخاطر این کارش خیلی از دستش ناراحت بودم وقتی نمایش تمام شد منتظر بقیه برنامه ها نشدم و از بچه ها خداحافظی کردم . خستگی را بهانه کردم و رفتم وقتی میخواستم سوار ماشین شوم دیدم مهیار روی لبه جدولهای کنار پارکینگ نشسته. و منتظر است. بطرفش رفتم . سرش را بلند کرد و گفت چه زود اومدی انتظار نداشتم به این زودی کارت تموم بشه. گفتم چرا اینجا؟ گفت بریم فعلا.
خودش پشت رل نشست و حرکت کردیم . لبخندی زد و گفت حتما ناراحت بودی از اینکه چرا به دیدن تاتر نیومده بودم ولی میدونی امیر احساس کردم نمیتونی از عهده نقشت بر بیای و گفتم شاید اگر تو اون موقع منو ببینی بیشتر هم دستپاچه بشی . برای همین ترجیع دادم امشب نیام ولی از فردا شب هر شبش هستم. بهانه خوبی بود و منم دیگر چیزی نگفتم ولی از نقش و بازیم تعریف کردم و بهش گفتم که راضی بودم. بهر حال بازی در تاتر را هم تجربه کردم. جالب اینکه شبهای دیگر بیشتر دیالوگها را زیاد کردم یعنی خودم هنگام بازی بعضی چیزها را زیاد کردم و همین باعث شد نقش آبدارچی بیشتر گل کنه و باعث خنده تماشاچی ها بشه . اولش کارگردان عصبانی بود چند بار هم از پشت پرده اخطار داد ولی توجهی نکردم اما بعد خودش هم خوشش امد و بهم تبریک گفت. موقع اجرای بازی هیچ وقت جرات نکردم مستقیم تو چهری کسی نگاه کنم هیچ وقت مستقیم حتی به مهیارم نگاه نکردم . انگار از نگاهها میترسیدم احساس میکردم اگر به چشمانی نگاه کنم سر از اسرار من در میاورد زود متوجه میشود دارم نقش بازی میکنم مثل دنیای واقعی ام. مثل دیروز و امروز وفردایم.
یک عمر با تو بودم! هر لحظه عاشقانه! من عاشق تو بودم!پیدا و محرمانه! یک عمر عاشقانه ، از تو ترانه خواندم! حالا تو خالی از من! من بی ترانه ماندم! این قصه بد شروع شد! ما مال هم نبودیم از هم همیشه دور و از عشق می سرودیم! من غرق برق چشمات، با تو ستاره درمن! حالا تو رفتی و من در حال بی تو مردن!
***
پدر بزرگ مریض بودو به توصیه پزشکش لازم بود چند روزی در بیمارستان بستری شود مادر بزرگ تماس گرفت گفت امیر جان بعد از اداره تو هم بیا بیا بیمارستان . اینجوری باباتو خوشحال میکنی.گفتم حتما میام.
با به مغزاه زنگ زدم به محسن گفتم بعدازظهر مجبورم بخاطر آقا برم بیمارستان . منتظر من نباشه.
از اداره که بیرون آمدم یکی از همکارانم را به خانه رساندم و خودم به طرف بیامرستان حرکت کردم. مهیار زنگ میزند وقتی فهمید حال آقام خوب نیست گفت پس منم میام گفتم بذار برای یه روز دیگه من الان دیگه فرصت ندارم بیام دنیالت اونجا منتظر من اند. گفت کی گفته تو بیای دنبال من؟! خودم میام گفتم ولی بذار فردا باهم میریم. گفت تا ببینم.
وقتی به بیمارستان رسیدم پدربزرگ تا مرا دید گفت انگار برای بدرقه همه را خبر کرده اید مگه من قراره برنگردم چه خبرتونه. خندیدم و گفتم دوست ندارم تنها باشی.
یه ربع بعد مهیار هم با یه دسته گل از راه میرسه خنده ام گرفته بود گفتم الانه که دیگه بابا دادش در بیاد.
بابا بزرگ تا مهیارو دید رو به من کرد و گفت تو چرا دیگه اینو به زحمت انداختی؟ گفتم من؟ می خندد و به مهیار گفت تو چرا دیگه زحمت کشیدی عزیزم؟ مهیار گفت وظیفه است چه زحمتی آقا جون.
بابابزرگ آنقدر مهربانانه مهیار را بوسید که حسودیم شد. با آمدن مهیار دیگه اصلا جو عوض شد
قرار بر آن شد این چند مدتی که پدر بزرگ در بیمارستان بستری است هر روز بهش سر بزنیم و مادر بزرگ هم گفت خودم همراهش می مونم مهیار خیلی اصرار داشت او همراه بابا بزرگم باشد و می گفت بیکار است و دوست دارد اینجا باشد اما نه پدر بزرگ نه مادر بزرگ قبول نمیکردند بهر حال ان روز بر گشتیم
روز بعد هنوز اداره تعطیل نشده بود که سرو کله مهیار در چارچوب در اتاق کارم پیدا شد نگاهش کردم و گفتم چطور شد از این طرفا؟ گفت خواستم با هم بریم بیمارستان. گفتم اولا من قرار نتیست برم بیمارستان دوما تو این وسط دنبال چی هستی ؟ تو چرا میخوای بری؟ گفت بابا پدر بزرگی گفتن رئیس خانواده ای گفتن ؟ گفتم خوب به تو چه؟ گفت دست شما درد نکنه دیگه یعنی به این اسانی میخوای قید من و از شناسنامه خودت بزنی ناسلامتی دیگه ما اسممون تو شناسنامه های همدیگه قید شده . ترسیدم یکی بشنوه گفتم ساکت شو دیونه همینم کم بود الان اگه یکی بشنوه که از فردا واسم هزار حرف در میارن. باشه تو برو بیمارستان ولی من امروز خیلی خسته ام نمیرم. گفت اخه مرد حسابی من تنها برم چی میگن؟ نمیگن تو سر پیازی یا ته... گفتم باشه عزیز ولی اول باید بریم بنگاه و دفتر استاد رسمی. گفت اونجا واسه چی؟ گفتم باید به آقا رسول یه وکالت نامه بدم تا بتونه زمین شهرک را بسازه من که نمیتونم بخاطر اداره اصلا دنبال کارو بارش برم. گفت تو که گفتی اونجا را می فروشی؟ گفتم خوب اولا باید بسازیمش بعد می فروشیمش اینجوری که چیزی نمی ارزه . گفت کسی سر از کارهای تو در نمیاره. من میرم تو هم بعدا خودت بیا حال و حوصله بنگاه و .. را ندارم.
مهیار رفت و من هم بعد از اداره به منزل خاله رفتم و همراه اقا رسول به دفتر اسناد رسمی رفتیم هم اینکه خلوت بود هم بخاطر موقعیت شغلی هردوی ما در دفتر سریعا کارهایمان را ردیف کردن و ما به بنگاه رفتیم اونجا هم یه قول نامه نوشتیم و من به طرف بیمارستان رفتم شاید اگر مهیار اونجا نبود اصلا نمی رفتم.
بعد از اینکه از بیمارستان اومدیم بیرون به پیشنهاد مهیار به رستوران همیشگیمون رفتیم تا بعد از مدتها مثل دو معشوق در کنار همدیگه غذا بخوریم این چند مدت فرصتی نبوده ما دو نفر با خیال راحت کنار هم باشیم
شاید تا مدتی ننویسم شاید هم ...

|